از فاطمه تا فاطمه
از فاطمه تا فاطمه دنیای من این است
بی فاطمه این زندگیم پوچ ترین است
بی فاطمه بی فاطمه بی فاطمه هرگز
با فاطمه با فاطمه چون عشق همین است
ادبی
از فاطمه تا فاطمه دنیای من این است
بی فاطمه این زندگیم پوچ ترین است
بی فاطمه بی فاطمه بی فاطمه هرگز
با فاطمه با فاطمه چون عشق همین است
در زمستان هزار سیصد و هشتاد و شیش
فاطمه منت نهاد و دست خود آ ورد پیش
فاطمه زیبای زیبا خشکل و جذاب بود
دختری معصوم و ساده پاک تر از آب بود
دستهای مهربانش گرم و با احساس بود
در لطافت سرتر از گلبرگ های یاس بود
دختری از شهر سرما با دو چشم قهوه ای
از کبوتر سرخ از نسل نجیب رزوه ای
دختر مرد شریف ما عزیز اسکندری
خوش به حال هر که دارد چون حنیفه دختری
فاطمه اهل ریا و خدعه و نیرنگ نیست
نمره ی عشق و وفاداری او بیست است بیست
فاطمه با عشق و احساسم سلامت می کنم
بیت بیت شعرهایم را به نامت می کنم
فاطمه چشم حسودان کور بانوی منی
یکه تاز دشت عشاقی تو آ هوی منی
فاطمه هم راز هم بستر تویی ناموس من
بی تو این دنیا شود هر لحظه اش کابوس من
فاطمه جان دوستت دارم به جان مادرم
غیر تو فکر کسی را من ندارم در سرم
بار اللها فاطمه مال من و من مال او
رو برا گردان تو هم حال من و هم حال او
فاطمه جان شام ما سرداست گرمش میکنیم
مشکلات زندگی سخت است نرمش میکنیم
فاطمه جان دختر پاکیزه ی نیکو سرشت
حضرت حق اسم من را در کنار تو نوشت
با فاطمه هشیارم و با فاطمه مستم
با فاطمه تا آخر خط دست به دستم
هر چند که شیرازم و از فاطمه دورم
با فاطمه با فاطمه با فاطمه هستم
****************************
تو حد نهایتی خود خاتمه ای
عشقی نفسی بر لب من زمزمه ای
خوش صورت وخوش سیرت وخوش جاذبه ای
تو فاطمه ای فاطمه ای فاطمه ای
****************************
یک فاطمه بود و یک محمد اینجا
هر دو به نهایت قشنگی زیبا
دیروز محمد به خود فاطمه گفت
تو عشق منی عشق منی در هر جا